بانوی زرد

صداقتهای خونی...

یک روز صداقت من را سر بریدی. آن روز هوا آفتابی بود. برگهای درختان سبز بود. و ماه شب قبلش حسابی با ستاره ها درخشیده بودند. خوب آن روز که صداقتم را سربریدی روز خوبی بود که خونیش کردی. دستان تو خونی بود. صداقت من غرق در خون بود. برای زنده ماندنش خیلی کارها کردم.صداقت زنده ماند اما دیگر مثل روز اولش نشد. رد زخمی که زدی هنوز روی جسمش است...


  • بانوی زرد

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی